ز شادیها غمت بگذار و بگذر
ز قلبت کینه ها بردار و بگذر
اگر دوری اگر نزدیکی ای دوست
مرا در خاطرت بسپار و بگذر
سال نو مبارک
+
نوشته شده در 13:40 توسط نوید باقرپور
|
"اسیر واژه های تنیده به دور خویش
در آرزوی پروانه شدن "
چه سر انجام بی فرجامی
برای منی که شعر را دوست می داشت
شعر را زندگی می کرد
آری شعر من فلسفه نمی دانست
عارف نبود
حماسه ای نیز نداشت
تنها در خیال دوست رندانه عاشقی می کرد
و اینک چه انتظاریست از قلبی که نمی تپد
چشمی که به راه نیست
جوشیدن در رگهای پر تلاطم شعر
و چگونه میتوان صادقانه نوشت
وقتی آبی آسمان نیز فریبی بیش نیست
من دیگر یقین ندارم
به آنچه می گویم
می نویسم
می پرستم
و چون تکه چوبی بر امواج سرگردان سرنوسشت می مانم
روزی پا به پای شعر هایم
از تابستان بلوغ میوه می چیدم
و در چشمان بازیگوش یار عاشقی می کردم
و گاه از پنجره ی کوچک نگاهم به بیکران هستی می نگریستم
تا این که چون کودکی پا برهنه در کوچه های استقلال پای نهادم
و آزادی طلب کردم
و بی آنکه بدانم همسفره فقر شدم
تا از زندگی سیر شوم
+
نوشته شده در 20:10 توسط نوید باقرپور
|
دلم از دوری صیاد به تنگ آمده است
من درون قفس و غصه به جنگ آمده است
آسمان سخت گرفتار و زمین می داند
شور شوریده گی ام سخت به چنگ آمده است
در پی گمشده ها گمشده ای در خویشم
آهوی بخت من انگار زرنگ آمده است
آری از کندی بی حاصل عمرم دیدم
پشت هر ثانیه عمری به درنگ آمده است
ای گل رفته از این خانه به یاد آور که
دل بی رنگ من از دست تو رنگ آمده است
من و این خاطره های تو و این شهر غریب
قصه ای تلخ که با رنج و شرنگ آمده است
پادگان نیست نویدی ز طرب خانه ی شعر
همدم خسته گی ام را تفنگ آمده است
+
نوشته شده در 9:45 توسط نوید باقرپور
|
هر روز خشتم را به آب می زنم و دوباره می کوبمش
تا خدا را به حیرت در آورم
وبا تمام نیازهایم به بانگ در می آیم
در صفحه ی زندگی
اگرچه مهره ای بیش نیستم
بگذار سیاهی و سفیدی را با پای خویش بچشم
و ای دریغ
مهره های سیاه در خانه های سفید نیز خوشبخت نیستند
بی آنکه بدانند
چرا همیشه یک قدم عقب ترند
+
نوشته شده در 13:49 توسط نوید باقرپور
|
آفت زده باغ دلم در جستجوی نام تو
تو هستی وتو نیستی، منم پی سلام تو
نه آسمانی هستی و نه در زمین میبینمت
در نا خدای من طنین ،دارد فقط کلام تو
ای کهکشان آرزو شاید ستاره بگذرد
از تیره گیهای دلم، در آسمان شام تو
مرا به بند می کشی در کوچه های انزوا
من وحشیانه می شوم ،بی تازیانه رام تو
این خواهش صبور من با هرچه هست و نیستم
باشد کبوتری شود ،از من به روی بام تو
مرا نوید می دهند این لاله های سر به مهر
که عشق زنده می شود با گوشه ی پیام تو
+
نوشته شده در 13:27 توسط نوید باقرپور
|
کودکانه به سرم زد که تو را بنویسم
قلم از دست خدا دزدیدم
آب ـ بابا... نه تو بیش از اینی
نقطه ای بر سر خط می بینم
این نشد شعر
من از دیکته ی دست قضا می تر سم
من از این جبر ازانشای خطا می ترسم
آری از آدم و ابلیس و خدا می ترسم
بگذار از سر خط بنویسم
از همان لحظه که با هم ز خدا دور شدیم
آمدیم سیب بچینیم که مغرور شدیم
گاه بر جای خدا گاه کمی بالاتر
تکیه کردیم ودر این خاک زمین گیر شدیم
با توام "گل کو "جان
زندگی مثل به گل ماندن یک مرداب است
شبم از تیره گی روز به خود می بالد
روزم از گردش خورشید به تنگ آمده است
لای لالایی شب کودکی بی خوابم
که به آواز تن ثانیه ها معتاداست
یاءس از پنجره ام می تا بد
گر چه با یاد خیال تو هنوز خوشنودم
مثل چوپان دروغ گو گاهی
نغمه ای می سازم تا سراغی گیرند از من و احساسم
پس کجایی گل کو
پای دروازه ی نان
داس بی تاب مرا
جرات کشتن گندم زار نیست
سوز بی رحم زمانه تن سر سبز مرا هم سوزاند
این نشد شعر
خودم می دانم
من در این شهر
در این هرزه گل سیمانی
من در این معبد بی ایمانی
منتظر بر سر راهی که تو می آیی باز
یک سبد خاطره بر دوش تو را می خوانم
گل کو اسمی برای دختران است که شاملو آن را برای معشوقه خیالی خود آورده است
+
نوشته شده در 21:49 توسط نوید باقرپور
|
یوسف بساط کرده بود و جار می کشید
هر لحظه آ هی از برای یار می کشید
ماشین بنز آخرین مدل رسید
لیلا سوار شد و سیگار می کشید
+
نوشته شده در 20:42 توسط نوید باقرپور
|
قلبم برای دیدنت هزار تکه می شود
با لحظه ای شنیدنت هزار تکه می شود
ای گرمی بنفشه ها به باغ سرخ عاشقی
دلم برای چیدنت هزار تکه می شود
تبسم خشکیده بر لبان سرد زندگی
به پای آن خندیدنت هزار تکه می شود
جام شکسته ی دلم دراین سراب عاشقی
با جرعه ای نوشیدنت هزار تکه می شود
دیگر نوید عشق نیست پشت نگاه پنجره
عمرم در این پوییدنت هزار تکه می شود
+
نوشته شده در 16:5 توسط نوید باقرپور
|
شب به تن دارم و بر تیره گی ام ماهی نیست
دلم از دیده ی خاکستری ام راضی نیست
رنگ می کارم و در چشم ترم می ریزم
بوم نقاشی دنیای مرا طرحی نیست
قلم خشک مرا گوش دلی کافی بود
بهر دل دادنتان ساده گی ام کافی نیست
چنگ احساس مرا دست نوازش زد و رفت
ولی این دل به خدا مثل خدا شاکی نیست
با خودم گفتم در خویش شکستم گویا
روزگاری که در آنیم چر ا پاکی نیست؟
من به این جسم وبه این خاک نمی بندم دل
مگر این تحفه ی نا چیز خدا فانی نست؟
آن" نویدی" که دلش خانه ی مطرب ها بود
غصه دار است که چرا روی زمین شادی نیست
+
نوشته شده در 13:38 توسط نوید باقرپور
|
«فردا باران می آید
بر سقف خانه ات آسمان کاشته ای؟»
دخترک در گوش عروسکش می گفت
من خندیدم
و باران گرفت
ای کاش در باورم آسمان می کاشتم
تا باران درو کنم
+
نوشته شده در 21:24 توسط نوید باقرپور
|